شما انديشه های پاك ، ازين هنگامه بگريزيد
اين كابوس ، چون ديو سياه
از باده های تيرگيها ، مست
به مكر و هرز ، روح بی هويت ، در خيال خويش ميجويد .
و زشت خيره چشمش
چو ننگی جاودان
دژخيم بيرحم تبسم های معصومان محروم است .
زمان تاريك ، دلها سنگ
به طاق آسمان رنگين كمان خشم
خدايان ، پست و رجاله
زمين برزخ ، اجاق آرزوها كور
جهان را اينچنين ، بدنام و بد فرجام ميخواهد .
شما پندارهاتان نيك ، ازين بيغوله بگريزيد
چو سيال هراسانی
كه از محدوده منحوس يک مرداب ، بگريزد .
بناميزد بدريای معلق رو ببايد كرد
مسيحا مهربانی بايد اينك راهبان
ای شب شكاران
مهرتان جاويد
شمايان
تشنگی تان ... با شراب عشق او ، سيراب ...
سكوتم را ، خريداری اگر بايد
نه شرم آدميزادی
نه ... !
آن حيوان انسانی نما
آن غول ، آن ضحاك ...
آن حيوان ناهمگون انسان را سزاوار است
آن حيوان ناهمگون انسان را ...
